داستان فرعون و شیطان


فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.

 

ادامه نوشته

شرم گناه

مردی از اهل حبشه نزد رسول خدا(ص)آمد وگفت: یارسول الله گناهان من بسیار است آیا در توبه به روی من نیز باز است ؟ پیامبر (ص) فرمود : آری راه توبه بر همگان هموار است تو نیز از آن محروم نیستی .مرد حبشی از نزد رسول خدا رفت. مدتی نگذشت که باز گشت وگفت یا رسول الله آن هنگام خداوند مزا می دید؟ پیامبر(ص) فرمود : آری می دید. مرد حبشی آهی سرد از سینه بیرون داد وگفت: توبه جرم گناه را می پوشاند چه کنم با شرم آن ؟ در دم نعره ای زد وجان بداد.

 

 

 

بخشایش

روزی ابوالحسن خرقانی نماز می خواند   
ادامه نوشته

حکایتهای آموزنده

داستان فرعون و شیطان



فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و درحضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان
عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.
سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت: من بااین همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعونپرسید: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه
خدا رانده نشوی؟ شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید

ميخ هاي روي ديوار


پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و  

 

ادامه نوشته

شکار هارون الرشید

 

در تاریخ اورده اند که هارون الرشید وجمعی از درباریان به شکار رفته بودند وبهلول نیز با انها بود.اهویی در شکارگاه ظاهر شد، هارون الرشید تیری به سوی  اهو  افکند ولی تیرش به خطا  رفت و به اهو  گریخت  . بهلول فریاد زد"احسنت" هارون الرشید براشفت وگفت:مرا مسخره می کنی؟ بهلول گفت: "احسنت"من برای اهو بود نه برای شما.

ارزش هارون از نظر بهلول

 

در تاریخ  اورده اند که روزی هارون الرشید به همراه بهلول به حمام رفت. هارون از بهلول پرسید ، اگر من غلام بودم چقدرارزش داشتم ؟ بهلول گفت : پنجاه دینار. هارون بر اشفت و گفت : دیوانه ، لنگی که به خود بسته ام  فقط  پنجاه دینار است . بهلول گفت : من فقط قیمت لنگ را گفتم و گر نه خلیفه ارزشی ندارد !

در هر حال باید همراه مردم بود

 

در تاریخ اورده اند که چنگیز خان کسی را نزد شیخ نجم الدین کبری فرستاد که :" فرموده ام که درخوارزم قتل عام کنند.باید از انجا بیرون ایی تا کشته نشوی ؛شیخ جواب داد که هشتاد سال در زمان خوشی با خوارزمیان بوده ام ؛ در وقت ناخوشی از ایشان تخلف کردن بی مروتی باشد "