داستان فرعون و شیطان
|
|
|
|
مردی از اهل حبشه نزد رسول خدا(ص)آمد وگفت: یارسول الله گناهان من بسیار است آیا در توبه به روی من نیز باز است ؟ پیامبر (ص) فرمود : آری راه توبه بر همگان هموار است تو نیز از آن محروم نیستی .مرد حبشی از نزد رسول خدا رفت. مدتی نگذشت که باز گشت وگفت یا رسول الله آن هنگام خداوند مزا می دید؟ پیامبر(ص) فرمود : آری می دید. مرد حبشی آهی سرد از سینه بیرون داد وگفت: توبه جرم گناه را می پوشاند چه کنم با شرم آن ؟ در دم نعره ای زد وجان بداد.
داستان فرعون و شیطان
|
|
ميخ هاي روي ديوار
پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و
در تاریخ اورده اند که هارون الرشید وجمعی از درباریان به شکار رفته بودند وبهلول نیز با انها بود.اهویی در شکارگاه ظاهر شد، هارون الرشید تیری به سوی اهو افکند ولی تیرش به خطا رفت و به اهو گریخت . بهلول فریاد زد"احسنت" هارون الرشید براشفت وگفت:مرا مسخره می کنی؟ بهلول گفت: "احسنت"من برای اهو بود نه برای شما.
در تاریخ اورده اند که روزی هارون الرشید به همراه بهلول به حمام رفت. هارون از بهلول پرسید ، اگر من غلام بودم چقدرارزش داشتم ؟ بهلول گفت : پنجاه دینار. هارون بر اشفت و گفت : دیوانه ، لنگی که به خود بسته ام فقط پنجاه دینار است . بهلول گفت : من فقط قیمت لنگ را گفتم و گر نه خلیفه ارزشی ندارد !
در تاریخ اورده اند که چنگیز خان کسی را نزد شیخ نجم الدین کبری فرستاد که :" فرموده ام که درخوارزم قتل عام کنند.باید از انجا بیرون ایی تا کشته نشوی ؛شیخ جواب داد که هشتاد سال در زمان خوشی با خوارزمیان بوده ام ؛ در وقت ناخوشی از ایشان تخلف کردن بی مروتی باشد "